|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از جناب شیخ اجل :: 2 هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم به هوش بودم ازاول كه دل بكس نسپارم شمايل تو بديدم نه صبرماندو نه هوشم حكايتي ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصيحت مردم حكايتست به گوشم مگر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم من رميده دل آن به كه در سماع نيايم كه گر به پاي درآيم به دربرند به دوشم بيا به صلح من امروز در كنار من امشب كه ديده خواب نكردست از انتظارتو دوشم مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم به زخم خورده حكايت كنم زدست جراحت كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن سخن چه فايده گفتن چو پند ميننيوشم به راه باديه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از مولانا :: 2 ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
2
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |